|
|
|
|
|
فوق العاده فوق العاده
آخرین خبر آخرین خبر
حراج در مسنجر
حراج واقعی
بشتابید حراج است حراج
تنها به نرخ یک آی دی
به رقص فونت مشکی یا که رنگی
به سایز 10 و یا بیشتر
حراج شهوت است مردم
حراج آدمیتها
حراج غیرت مردان ایرانی
حراج حجب چشم معصومان به آسانی
غرور پاک بابایی به قد کشیدنهای فرزندش
دعا و نذر یک مادر برای عاقبت خیری
پخش زنده ی پریها در پشت تصویر پرش دار
به قاب شهوتین دیده گان درنده ی گرگهای آدم پوش
تجاوز از مدخل چشمان تنگ یک ضعیفه در اتاق تاریک
از کنار گوش بابای خوش باور غلطیده در خواب
به بدنامی تحقیقات دانشگاه
رعشه ی آلت دم کرده از حالت اوج پستی
آلت مجروح و افسرده از رویای خواب،در زیر بار حرف زور دست مشت کرده
به تاراج بردن فهم دخترکی نوجوان
با هتک حرمت از کلام دوستت دارم تقدیم شما
آراسته با کت و شلوار دیپلماتیک در اتاق کار
دیکشنری جملات قلمبه سلمبه
حافظ،مولانا،شریعتی،نرودا،شکسپیر،جبران،هوگو،همینگوی،کارنگی،مارکز،.......
الا یا ایها الساقی ادر کاسا" و ناولها
و شرح حال دل با آیکون لوسی و گلها
قرآن؟
انجیل؟
تورات؟
زبور؟
انسانیت؟
مرگ؟
گویی آرزوی بزرگترش جابه جا کردن رکورد نوح است
بیش از نیم قرن کهولت خفته در زیر گریم و رنگ موی مشکی
از نوع اعلا
و نگاهی بی اعتنا بر تابوت منتظر و غسل میت
این صدای آشنا در حوالی چروک زیر چشم و شکم ورم کرده از سن بالا
تردید عزرائیل در حوالی میدان پر ترافیک آرزوهایش
و یک چت روم آن طرف تر
وول خوردن جوانان یاهو در بستر همسر و همبسترش
با حراج شناسنامه و عکسهای آلبوم دختر در دانه اش
کعبه ی آمالش یوسف عصر مدرن و زلیخا گشتن از جادوی پنکک،رژ لب،....
و شاید فرزند ذکورش در همان روم هم نوای.........
فوق العاده فوق العاده بشتابید
سقوط علم تله پاتی به سهولت ارتباط دلفریب یاهو
به یک پی ام
به یک درخواست شیطانی
به تسخیر کثیف صفحۀ رایانه از حجم پیام آغشته به سک....
و مهمانی نخوانده با کمال اشتیاق میل به تحقیر
کمی در آنطرفتر تریبون دموکراسی امریکایی
و رگبار فضولات رکیک از زبان زادگان قرن بیستم
هدیه ای دیگر از یانکیها
اینجا کسی انگلیسی.....
Oh my god
البته god به لفظ یاهوی درویشی
Excuseme/hi/amative chat …….
صادرات فرهنگ چت ایرانی بر تمام دور دستها
برگ زرین دیگری از فرزندان ایران زمین
اگر تنها یکی خفاش شبهای دیارم را به دار بردند
بسی خفاش شب دائم به یاهو طعمه میدرند
زالو صفتانی همه از جنس قبیح
در این رسم تجاوز بر حریم شخصیتها
سلام گرگ شاید بی طمع باشد هر از گاه از شکم سیری
و شاید کفتارها معتقد بر خط قرمز
افسوس که فرزندان آدم
به طعم خوش مزاج یک گناه از جنس افیون
به آهنگ زنا با رقص انگشتان یک شیطان به کیبورد
چه میرقصند و میبلعند و مینوشند و سیری را نمیدانند
نمیدانند
چه گویم که جز این گریه دگر راهی نمیدانم نمیدانم
تاسف میخورم
بر سرنوشت جنین سقط شده از بستری در نت
که تنها اشتراک والدینش پیش از رجوع در اتاق چت از لطف یاهو
به تعدادی پیام مبتذل مسحور گشتن هست و لا غیر
آفرین بر هرزه های تن فروش از عادت یک احتیاج با آرزوی مرگ
که خود ارضایی در دینشان حرام است
کودکان زنده در گور از فرط جهل متمدنان عصر فضا
و شاید موعد ظهور منجی در بلادی غیر از عرب
راستی ایرانی،عرب در جاهلیت اگر رسمی قشنگ است
سرافرازی تو اینک
که فرزندت پرچمدار این ننگ است
با نطفه ای از پشت رایانه
به زیر هن هن اندام یک شیطان پرست
بدون حمل سنگین جنین در یک رحم
بدون درد زایش
بسی مادر که نه
بدکاره در اینجاست آری
و تو خواهی نخواهی جرمی کبیره داری
نوزاده گان زنده در گور گشته
ماحصل تفریط احساس شیطانی در تقابلهای یاهو با چراغ خاموش
سلام بابا میکند فرزند تو
کمی مردانه غیرت کن به فریاد گر نمیگویی تو ای مرد
آهسته تر فقط آرام به زیر لب
ادا کن دِین خود را
برای کودک چشم انتظار گور نشینت
نذری کن درین جمعه
شمعی،خرمایی،فاتحه ای،صلواتی،
بشتابید حراج است حراج
حراج حریم خانواده
فروپاشی باورها
تماشای عریان کالای ممنوعه
تن فروشی در ازای یک بلیط بخت آزمایی
و نفرین بر تمام این دکلهای مخابراتی
تجاوز به بکارت ایمان با نام خدا
سلام برای آغاز رخنه در ایمان
سلامی مزین به وسوسه ی گندمگون ابلیسی
اگر انسان رانده از بهشت جرمش نیمه گاز از سیب کالی یا رسیده بود
اندکی شرم را هجی کنیم
شاید خدا در سر دو راهی از راندن ابلیس ز درگاهش باشد
و شاید سونامی اینبار در بهشت رخ داد
به ریشتر کن فیکون
نازنینم
کاش
در تمام این دهکدۀ جهانی یک آی دی هم نداشته باشی
مبادا با دم مسموم یک سلام هم آغوشی کرده باشی
به دور از پرتو امواج خفاشان یاهو در شب نت گردی
ترا معصوم میخواهم بدون هیچ اشتراکی از نت
هیچ کس کالای حراج را عاشقانه نمیخرد
و این رنج حراج آلت کاربران یاهوست
که با هر ذلتی راضی به نرخند
آخرین خبر آخرین خبر
بشتابید بشتابید
شرم نکنید درنگ نکنید
اینجا چت روم ایران است
فوق العاده فوق العاده
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 13:57 توسط ن/هاشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
اونروزا که بی هیچ دغدغه ای مسیر زندگیمو طی میکردم و یاد تو هیچوقت حتی از کنار خواب شبونه ی من هم نگذشته بود چه برسه به تسخیر لحظه لحظه ی فرداها باور کن روزایی قشنگی بود/روزایی که همه ی دلواپسی من چیزی نبود به جز طلوع زود هنگام آفتاب/روزایی که از دیوان حضرت حافظ تنها یه بیت رو میدونستم و اونم چیزی نبود به جز یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور و اما از اونروزی که سیاهی چشمات رنگ آفتاب سحری رو به کام خودش کشید چقدر روزهام رنگ قشنگ سراب رو به خودش گرفت/روزایی که دیگه با نور خورشید تن طلایی برام شروع نمیشد و میموند تو خماری تا وقتی صدای دلنواز قدمهای به رقص در اومده ت چشمونو منو مهمون هنرنمایی خودش میکرد/و اونروز قشنگترین خورشید تاریخ به آسمان شهر وجودم مهمون میشد/پاییز بود/قشنگ بود/حتی ریزش برگای درختا/هنوز صدای دلنشین خرد شدن برگهای زرد و نارنجی درختها که خیابون رو مهمون قشنگی وجودشون کرده بودند یادمه/یادته گلم که با صدای پر از بهونه میخوندم کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری سینه ی کی مرهم هق هقت میشه دوباره از کی بهونه میگیری شبای بی ستاره برگ ریزونای پاییز کی چش به رات نشسته از جلو پات جمع میکنه برگای زرد و خسته ................... یادته گلم میگفتی دوست دارم این آهنگو؟اونوقت چقدر زود شب شد/تو رفتی و خورشید دوباره تکراری شد/انگار انگار دیگه فردایی نیست/رفتی و رفتی و رفتی تا رسیدی به اونجایی که نباید و من موندم و موندم و موندم تو حصار این بی فردایی/و چقدر هنوز شیرینه فریب خوردن از چشمای رنگ معصومانه گرفته به خود تو/و چقدر تلخه هنوز حتی بعد اینهمه خون بازی حتی به اشتباه غمی به چشمات دیدن/و من امروز پشت این دقایق دلزده از لحظه های تکرار هنوز منتظر طنازی و ابرو کشیدنهای یک نگاه بی بدلم/و ای کاش اگر چه بی حاصل ولیکن یاد تو همیشه تکرار لحظه های من باشه/راستی گلم وقتی اومدی یادمه با خودت یه عالمه شعر از حضرت حافظ آوردی الا یا ایهاالساقی اد............ و اما من هنوزم از شعر حضرت حافظ تنها و تنها همون یه بیت یوسف گمگشته رو دوست دارم/راستش میترسم دل به فال حافظ ببندم و برام فالی بزنه و بگه هر چی که بود گذشت و رفت راستی از روز وداعت اگر چه سالها میگذره اما انگار این زخم یه چیزی شبیه چشمه ست که دائم در حال جوشیدنه/نمیدونم این حضور پر حجم تو در یاد هر لحظه ی من آیا یه روزی به پایان خواهد آمد و یا اینکه بایستی این خیال و تا بوسیدن لب مرگ با خودم همراه داشته باشم/اما راستشو بخوای زیادم بدک نیست/شنیدی میگن حال غریبیست؟/من از همین حضور یادت خود احوال غریبم/اونقدر که گاهی وقتا به شعر طعنه میزنم به گریه لبخند و به وداع سلام میکنم/حال خوشی نیست اما خالی از لطف هم نیست/و این بی انصافیه که بخوام از نبودت دائما" بنالم/بودنت یه حس خاصی بود مثل اوج گرفتن و امروز نبودنت خاص تر/ راستی بهترم/هنوز با آفتاب مشکل دارم اما خیالی نیست/هنوز مث اونوقتا شبا رو تا ته خاطراتمون پیاده میرم و بر میگردم/جای تو رو خالی میکنم/و هر شبانه پای همون عهدمون خاطرات رو گرد گیری میکنم به امید روزی که یا تو بیایی یا مرگ/ بگذریم/آسوده تو باش/من اینجا مثل تاریخ به دیوار زمان میخ کوب میمانم/اینهمه آمد و شد از نسل انسان به کجا انجامید که جای خالی حضور من در این حال گذرا مشکلی ایجاد کنه/من اینجا میمانم/همینجا کنار دلواپسیها/کنار بی وفاییها/همینجا در جوار خفته ی نیرنگ دیروزت/همینجا در کنار چشمه ی دل سادگیهای خودم/همینجا/و اما تو..../چیزی نیبست برای گفتن/حتی تنفر/ تا آفتاب بعدی خدانگهدار |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 18:5 توسط ن/هاشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
من باز اومدم/اومدم یه چی بنویسم و برم/راستی یه پیام/این به اصطلاح شعرهایی رو که از خودم تایپ میکنم دادمشون تا به صورت کتاب درش بیارن البته یه جورایی ثبت شده ست/
به چه تشبیه کنم ای غزلک شعر خدا یار ترا به چه تعبیر کنم این من دلداده و بیمار ترا به چه تسکین کنم این بار که رفتی سفری باز آ که خواهد دل من قصه ی دیدار ترا یعقوب شد از حسرت دیدار تو این دیده ی بیدار تا کی کنم ای یوسف دل قصه ی تکرار ترا ای داد از این حادثه ی هجرت فرهاد کشت تا کی زنم این تیشه و فریاد کنم قصه ی انکار ترا ............................................................... ....................................... .................... باقیش فاکتور |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم مرداد 1389ساعت 12:30 توسط ن/هاشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام/اومدم تا یه شعر خوشگل از استاد قنبری رو براتون تایپ کنم تا حال کنین/قصه ی ماهی استاد رو اگه خونده باشین احتمالا" شما هم مثل من ازش لذت بردین/البته خودمم یه چندتا از این شعرا دارم که به خاطر سکرت بودنش و هم طولانی بودنش از نوشتنش معذورم/اما قول میدوم یه روزی همینجا براتون بنویسمش البته اگه عمرم کفاف داد/خب دیگه حالا بریم سراغ دلضربه های استاد شهیار قنبری/ ما دوتا ماهی بودیم توی دریای کبود خالی از اشکهای شور از غم بود و نبود پولکهامون رنگ وارنگ روزامون خوب و قشنگ آسمون یکی خونمون یه قلوه سنگ خنده مون موجها رو تا ابرا می برد وقتی دلگیر بودم اون غصه می خورد تورای ماهیگیرا وا نمی شد عاشقی تو دریا تنها نمی شد خوابمون مثل صدف پر مرواید نور پر شد این قصه ی ما توی دریاهای دور همیشه تک می زدیم به حبابهای درشت تا که مرغ ماهی خوار اومد و جفتمو کشت دلش آتیش بگیره دل اون خونه خراب حالا نوبت منه سایه ش افتاده رو آب بعد ما نوبت جفتای دیگه اس روز مرگ زشت عشقای دیگه س ای خدا کاری نکن یادش بره که یه ماهی این پایین منتظره نمیخوام تنها باشم ماهی دریا باشم دوست دارم که بعد از این توی قصه ها باشم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 11:15 توسط ن/هاشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر خوبه آدم اگه اشتباه میکنه قبول کنه/اینو اینقدر شنیدم که دیگه از شنیدنش حالم بد میشه/اما گاهی وقتا یه سری آدم پیدا میشن که تو حکمت خلقتشون میمونی/میمونی اینا که سن کلاغو دارن پس تو زندگی چی یاد گرفتن/فقط یه سری حرفا که تو اون مغز فندقیشون که فکر کنم اونم پوچ باشه جا خوش کرده/بهش میگم عزیزم تو بایستی مارک کاری که میخوای رو بدونی شاید این کاری که من میخوام بهت بدم شماره ش با شماره ای که نوشتی یکی باشه اما کیفیتش اون نباشه/بلند کرده مثل طوطی فقط میگه اینو همکارت برام نوشته همینو بده/وقتی هم براش دلیل میاری ناراحت میشه/حالمو بد کرد بس که این حرفو زد/از حس اومدم بیرون/اینم از آخر روزمون/ خیمه کوبیدش به دل گستاخی طرز عزیز یک نگاه هیچ نبردش سودگی را حاصلی از شهر شب تا این پگاه رفت و بگذشت و هم آخر شد دو روز زندگی ای که لعنت بر خیال عاشقی و این غم درماندگی کاش از این بیچاره گی آنی مرا دل می ربود یک غزل از عشق و شبهایش به نامم می سرود دل که عمری را گرفتار غمی دیوانه بود همدم هر لحظه ی بی تابی اش آن جام پر پیمانه بود هم انیس هر دمش در ناخوشی یک سایه بود عاقبت دانست که هجرت بهترین همسایه بود ................................................ ...................................... ....................... بماند/فعلا"/ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 21:36 توسط ن/هاشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم میخواد دوباره بنویسم/اما از نوشتن سر درد میگیرم/چرا؟/نمیدونم/به همین راحتی/شاید دلیلش این باشه که نوشته هام راه به جایی نمیبره/از اینکه بشینم و هی بنویسم و بخونم و اونم تنهایی/ دیگه خسته شدم/اینجام که نهایتش میشه چند تا جمله رو به هم پیوند داد/فکر نکنم کسی که میاد نت اونقدر حوصله داشته باشه که بشینه و داستانی رو شروع به خوندن کنه که شاید ساعتها بنشونتش پای میز/آره دیگه/هر کی میاد اینجا پی یه شعر خوشگل یا یه مطلب ناز یا یه چیزی شبیه اینا میگرده که برای کسی پیامکش کنه/باز دارم احساس خستگی میکنم/دلم شعر نمیخواد/حالا نوشتن و دوست ندارم/از این آفتاب با این گرمای افتضاحش متنفرم/دلم بارون میخواد/دلم هوای سردی باد زمستونو کرده/دوست دارم دوباره ببینم آدمایی رو که خودشونو از زیر بارش رحمت مهمون سقف یه چتر سیاه میکنن/دوست دارم مثل هر سال برم زیر بارونو رو به آسمون قهقهه بزنم/دوست دارم سینه سرخا رو روی سپیدی برفا بشمرم/دوست دارم عطسه کنم/دوست دارم ........./آخ که چه سر دردی گرفتم/میخواستم اگه دست داد یه چیزی شبیه شعر بگم اما نشد که نشد/فکر کنم بایستی دوباره دست به دل حریر یه شاعر بزرگ بکشم/خدا کنه این سر درد رو ازم بگیره/ شب چو در بستم و مست از می نابش کردم ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم دیدی آن ترک خطا دشمن جان بود مرا گر چه عمری به خطا دوست خطابش کردم منزل مردم بیگانه چو شد خانه ی چشم آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع آتشی در دلش افکنده و آبش کردم غرق خون بود و نمیمرد ز حسرت فرهاد خواندم افسانه ی شیرین و به خوابش کردم زندگی کردن من مردن تدریجی بود آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم کم کم بهتر میشم/فعلا" |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 10:30 توسط ن/هاشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
خب این از شعر حضرت حافظ/بیشتر وبلاگا که سر زدم راستش یه بهونه ای داشتن برای اینکه دوباره بیان و بنویسن/اما منکه نه کسی ازم خواسته تا بیام اینجا و نه بهونه ی دیگه ای واسه اومدن دارم/تنها دلیل اومدنم اینجا هم چیزی نیست به جز اینکه خودمو مشغول کنم/هیچ انتظاری هم ندارم که کسی بیاد و اینجا سری بزنه/نه/انتظاری ندارم/اما اگه یه وقتی کسی اومد و اینجا سر زد/حالا هر وقتی/فرقی نمیکنه/دوست دارم برام یه شعر خوشگل بزاره/منم به جاش این به اصطلاح شعر رو که همین الان گفتمش میزارم اینجا تا سرش زیادی هم بی کلاه نمونه من اهل سرزمینی به رنگ سرد دردم خوشی را از غم دل به آهی توبه کردم به رخساره ندارم نشانی جز غم یار چه آسوده برفت و شدش انیس اغیار از این فرقت نماندم به دیده نور سویی همه شب گشته یارم می و جام و سبویی به عمری از غم عشق همه سازم چو نی وار الم بود و غمی بود و همیشه آهی از یار نبود این سرنوشتم به تقدیر الهی بتی کرد این قدر را به نامم با نگاهی چنان آسوده بودم به مستی از غم هوش نمیدیدم به خوابم جز این رویای منقوش که گیتی جای عیش و غم عشقش سراب است نمیدانست دل من غم عشق پیک ناب است چه کردش آن شکن زلف نمیدانم خدا را که دور از مِی پرستیست همه وردم نگارا .......................... .................................... .............................................. ..........................................................
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 18:23 توسط ن/هاشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام/میخوام امروز اینجا رو افتتاحش کنم یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت دائما" یکسان نباشد حال دوران غم خور هان مشو نومید چون واقف نئی از سر غیب باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند چون ترا نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور گر چه منزل بس خطرناکست و مقصد ناپدید هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان غم مخور حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب جمله میداند خدای حال گردان غم مخور حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار تا بود وردت دعا و درس قران غم مخور |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 18:13 توسط ن/هاشمی
|
|
||